1. شبی عجیب، ستاره‌های کوچک دریایی مانند باران از آسمان اقیانوس پایین می‌آمدند و تمام شهر را با نور طلایی خود روشن می‌کردند.

  2. باب‌اسفنجی و پاتریک سبدهایی برداشتند تا ستاره‌ها را جمع کنند، اما خیلی زود فهمیدند که هر ستاره باید به جای اصلی خود در دریا بازگردد.

  3. آن‌ها تمام شب را در ساحل قدم زدند و ستاره‌های درخشان را با دقت به آب آرام اقیانوس برگرداندند.

  4. هر بار که ستاره‌ای را رها می‌کردند، موجی از نور و رنگ در اطرافشان پخش می‌شد و آسمان زیباتر می‌شد.

  5. صبح روز بعد، دریا آرام‌تر و شفاف‌تر از همیشه بود و موجودات دریایی با شادی در میان مرجان‌ها شنا می‌کردند.

  6. مردم شهر از فداکاری آن‌ها تشکر کردند و جشن کوچکی برای تماشای طلوع خورشید برگزار کردند.

  7. باب‌اسفنجی فهمید که زیبایی واقعی زمانی ماندگار می‌شود که انسان آن را برای همه حفظ کند، نه فقط برای خودش. kanal bale@ketabsabzshop