ketab sabz

bezodi ba koly dastan barmigardam v az jome ketab ham mifroshim

fifa world cup

arg-spn started

باب اسفنجی و جزیره اسرارآمیز

داستان جدید باب اسفنجی

باب اسفنجی و جزیره اسرارآمیز

صبحی آرام در بیکینی باتم بود. باب اسفنجی مثل همیشه با لبخند از خواب بیدار شد، به گری غذا داد و با سوت‌زنان به سمت کراستی کرَب رفت. اما آن روز، هیچ‌کس نمی‌دانست که بزرگ‌ترین ماجراجویی زندگی او قرار است آغاز شود.

وقتی باب اسفنجی وارد رستوران شد، آقای خرچنگ بسته‌ای قدیمی را روی میز گذاشته بود. بسته با طنابی از جلبک بسته شده بود و روی آن نوشته شده بود:

«فقط برای شجاع‌ترین ساکن بیکینی باتم.»

باب اسفنجی با تعجب پرسید:
«این چیه؟»

آقای خرچنگ گفت:
«صبح که در رستوران رو باز کردم، جلوی در بود. هیچ‌کس هم نبود.»

داخل بسته، یک قطب‌نمای طلایی و نقشه‌ای قدیمی قرار داشت. روی نقشه فقط یک جمله نوشته شده بود:

«جزیره اسرارآمیز را پیدا کن؛ جایی که آرزوها به حقیقت می‌پیوندند.»

پاتریک با هیجان گفت:
«شاید اونجا همبرگرهای مجانی داشته باشن!»

اختاپوس زیر لب غر زد:
«امیدوارم نداشته باشن، چون این یعنی باید با شما بیام.»

اما سندی با دقت نقشه را بررسی کرد و گفت:
«این نقشه واقعی به نظر می‌رسه. من همچین جزیره‌ای رو توی هیچ کتابی ندیدم.»

آن‌ها تصمیم گرفتند با زیردریایی سندی راهی سفر شوند.

طوفان مرجانی

هنوز چند ساعت از سفرشان نگذشته بود که آسمان اقیانوس تاریک شد. گردبادی از مرجان‌های شناور به سمت زیردریایی آمد.

سندی با سرعت فرمان را چرخاند، اما یکی از مرجان‌ها به موتور برخورد کرد.

زیردریایی از کار افتاد.

همه مجبور شدند شناکنان به نزدیک‌ترین صخره پناه ببرند.

وقتی طوفان تمام شد، متوجه شدند روی جزیره‌ای ناشناخته فرود آمده‌اند.

اما این همان جزیره‌ای نبود که روی نقشه دیده می‌شد.

جنگل قارچ‌های درخشان

جزیره پر از قارچ‌های عظیم و نورانی بود. بعضی از آن‌ها قدی بلندتر از خانه آناناسی باب اسفنجی داشتند.

ناگهان صدای خنده‌ای عجیب شنیده شد.

موجودات کوچکی شبیه اسب دریایی، اما با بال‌های پروانه، از میان قارچ‌ها بیرون آمدند.

رهبرشان گفت:
«به جنگل نور خوش آمدید.»

باب اسفنجی پرسید:
«شما کی هستید؟»

او پاسخ داد:
«ما نگهبانان جزیره هستیم.»

روباه دریایی

نگهبانان گفتند که برای رسیدن به جزیره اسرارآمیز باید از روباه دریایی عبور کنند.

همه تعجب کردند.

چند دقیقه بعد، موجودی نارنجی‌رنگ با دُمی بزرگ ظاهر شد.

او بسیار باهوش بود و به جای جنگیدن، معما می‌پرسید.

اولین معما این بود:

«چه چیزی هرچه بیشتر از آن استفاده کنی، قوی‌تر می‌شود؟»

همه فکر کردند.

آقای خرچنگ گفت:
«پول!»

پاتریک گفت:
«اشتها!»

اختاپوس گفت:
«تمرین موسیقی.»

اما باب اسفنجی جواب داد:
«دوستی.»

روباه لبخند زد.

«پاسخ درست همین است.»

راه باز شد.

رودخانه رنگین‌کمان

بعد از جنگل، رودخانه‌ای وجود داشت که آب آن هر چند ثانیه رنگ عوض می‌کرد.

سندی متوجه شد اگر کسی هنگام عبور دروغ بگوید، آب او را به عقب برمی‌گرداند.

همه با صداقت از پل عبور کردند و سالم به آن سوی رودخانه رسیدند.

جزیره اسرارآمیز

در نهایت، کوهی طلایی در افق نمایان شد.

وقتی به آن نزدیک شدند، جزیره‌ای زیبا با درختان کریستالی، آبشارهای آبی و پرندگان دریایی نورانی دیدند.

اما جزیره خالی بود.

در مرکز آن، درختی غول‌پیکر قرار داشت که میوه‌هایش مانند ستاره می‌درخشید.

روی تنه درخت نوشته شده بود:

«فقط کسانی که برای دیگران آرزو می‌کنند، می‌توانند میوه‌ها را بچینند.»

آقای خرچنگ ابتدا آرزو کرد ثروتمندترین موجود اقیانوس شود.

اما هیچ اتفاقی نیفتاد.

پاتریک آرزو کرد همیشه شکمش سیر باشد.

باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد.

اختاپوس آرزو کرد مشهورترین نوازنده دنیا شود.

درخت ساکت ماند.

وقتی نوبت باب اسفنجی رسید، او چشم‌هایش را بست و گفت:

«آرزو می‌کنم هیچ‌کس در اقیانوس احساس تنهایی نکنه.»

در همان لحظه، تمام درخت شروع به درخشیدن کرد.

صدها میوه نورانی از شاخه‌ها جدا شدند و در آسمان پخش شدند.

نگهبان پیر جزیره ظاهر شد و گفت:

«بزرگ‌ترین گنج این جزیره، طلا یا جواهر نیست. بزرگ‌ترین گنج، قلب مهربان کسی است که آرزوهایش برای دیگران باشد.»

او هدیه‌ای به باب اسفنجی داد؛ صدفی کوچک که هر وقت کسی غمگین می‌شد، با نور خود او را شاد می‌کرد.

بازگشت

دوستان به بیکینی باتم برگشتند.

از آن روز، هر وقت یکی از اهالی شهر ناراحت می‌شد، باب اسفنجی صدف جادویی را همراهش می‌برد و با مهربانی و خنده، حال او را بهتر می‌کرد.

حتی اختاپوس هم یک روز اعتراف کرد:

«شاید... فقط شاید... دنیا با آدم‌هایی مثل باب اسفنجی جای بهتری باشه.»

باب اسفنجی خندید و گفت:

«هر روز می‌تونه یه ماجراجویی تازه باشه، اگر با مهربانی شروعش کنیم.»

آن‌ها به خانه‌هایشان برگشتند، در حالی که غروب زیبای اقیانوس روی بیکینی باتم می‌درخشید و نوید ماجراجویی‌های تازه را می‌داد.

پایان.

باب اسفنجی و شهر گمشده اقیانوس

باب اسفنجی و شهر گمشده اقیانوس

جلد سوم: نبرد آخرین کریستال

بادهای سرد در اعماق اقیانوس می‌وزیدند. آب دیگر مانند گذشته شفاف نبود. سایه‌پادشاه هر روز قدرتمندتر می‌شد و موجودات دریایی یکی پس از دیگری خانه‌هایشان را ترک می‌کردند. مرجان‌ها رنگ خود را از دست داده بودند و نور آبی اقیانوس کم‌کم به خاکستری تبدیل می‌شد.

باب اسفنجی کنار ساحل بیکینی باتم ایستاده بود و به دوردست نگاه می‌کرد. او می‌دانست که این بار با هیچ ماجراجویی معمولی روبه‌رو نیست؛ سرنوشت تمام اقیانوس به او و دوستانش بستگی داشت.

آزور، اژدهای بزرگ دریایی، از دل آب بیرون آمد و گفت:

«زمانش رسیده است. سه کریستال آخر در سه سرزمین مختلف پنهان شده‌اند. اگر پیش از سایه‌پادشاه آن‌ها را پیدا کنید، امید هنوز زنده است.»

باب اسفنجی با لبخند همیشگی‌اش گفت:

«پس معطل چی هستیم؟ بریم!»

پاتریک که یک کوله پر از ساندویچ همراه آورده بود، گفت:

«من برای هر شرایطی آماده‌ام... مخصوصاً گرسنگی!»

همه خندیدند و سفر تازه آغاز شد.

سرزمین آینه‌های بی‌پایان

نخستین مقصد، غاری عظیم بود که دیوارهایش از آینه ساخته شده بود. هرکس وارد آن می‌شد، صدها تصویر از خودش را می‌دید.

اما این آینه‌ها معمولی نبودند. آن‌ها ترس‌های درونی هر فرد را نشان می‌دادند.

پاتریک خودش را تنها دید.

اختاپوس دید که هیچ‌کس موسیقی‌اش را دوست ندارد.

آقای خرچنگ تمام ثروتش را از دست‌رفته دید.

سندی شکست خوردن در آزمایش‌هایش را دید.

اما باب اسفنجی چیزی متفاوت دید؛ او دوستانش را دید که در خطر بودند و خودش نمی‌توانست به آن‌ها کمک کند.

صدایی در غار پیچید:

«اگر از ترس خود فرار کنید، هرگز کریستال را نخواهید یافت.»

باب اسفنجی آرام گفت:

«من از شکست می‌ترسم... اما اجازه نمی‌دم این ترس جلوی کمک کردن به دیگران رو بگیره.»

در همان لحظه، همه آینه‌ها شکستند و سومین کریستال نور از میان آن‌ها بیرون آمد.

شهر ساعت‌های خاموش

برای یافتن چهارمین کریستال، گروه وارد شهری شد که زمان در آن متوقف شده بود.

ماهی‌ها در میان آب بی‌حرکت مانده بودند.

حباب‌ها در هوا ثابت مانده بودند.

حتی موج‌ها حرکت نمی‌کردند.

در مرکز شهر، ساعت شنی بزرگی قرار داشت که شن‌هایش نمی‌ریخت.

سندی پس از بررسی گفت:

«زمان با جادو متوقف شده.»

باب اسفنجی دستش را روی ساعت گذاشت و گفت:

«شاید زمان فقط وقتی حرکت کنه که کسی امید داشته باشه.»

در همان لحظه، نخستین دانه شن پایین افتاد.

بعد دومین...

بعد سومین...

ناگهان تمام ساعت شروع به حرکت کرد.

زمان دوباره جاری شد و چهارمین کریستال ظاهر شد.

جزیره ستاره‌های دریایی

آخرین کریستال در جزیره‌ای شناور قرار داشت؛ جایی که هزاران ستاره دریایی نورانی زندگی می‌کردند.

رئیس آن‌ها گفت:

«آخرین کریستال فقط به کسی تعلق می‌گیرد که حاضر باشد بزرگ‌ترین دارایی خود را فدا کند.»

همه سکوت کردند.

باب اسفنجی بدون فکر گفت:

«اگه لازم باشه، حاضرم از آرزوی خودم بگذرم.»

«آرزوت چیه؟»

«اینکه همیشه کنار دوستام باشم.»

ستاره‌ها شروع به درخشیدن کردند.

آخرین کریستال در میان نور ظاهر شد.

حمله سایه‌پادشاه

اما درست در همان لحظه، آسمان اقیانوس شکافته شد.

گردبادی عظیم همه‌جا را فرا گرفت.

سایه‌پادشاه با ارتشی از هیولاهای تاریکی فرود آمد.

«دیگه دیر شده...»

او با خنده‌ای بلند گفت.

صدها موجود سایه‌ای به سمت قهرمانان حمله کردند.

سندی با اختراع‌هایش از گروه دفاع می‌کرد.

اختاپوس با صدای کلارینتش موج‌های صوتی ایجاد می‌کرد.

پاتریک با قدرت زیادش صخره‌ها را به سمت دشمن پرتاب می‌کرد.

آقای خرچنگ هم با انبرهای قدرتمندش از دوستانش محافظت می‌کرد.

اما دشمن پایان نداشت.

نبرد نهایی

آزور رو به باب اسفنجی کرد و گفت:

«تمام کریستال‌ها را کنار هم قرار بده.»

باب اسفنجی پنج کریستال را در دستانش گرفت.

نور آن‌ها با هم یکی شد.

ناگهان زرهی از نور دور بدن او شکل گرفت.

تاجی آبی روی سرش ظاهر شد.

شمشیری از نور در دستانش درخشید.

سایه‌پادشاه با تمام قدرتش حمله کرد.

دو موج عظیم، یکی از نور و دیگری از تاریکی، به هم برخورد کردند.

تمام اقیانوس لرزید.

کوه‌های مرجانی ترک برداشتند.

آب مانند طوفان به هر سو می‌رفت.

نبرد ساعت‌ها ادامه یافت.

در لحظه‌ای حساس، سایه‌پادشاه شمشیر باب اسفنجی را شکست.

همه تصور کردند کار تمام شده است.

اما باب اسفنجی به جای حمله، دستش را به سوی دشمن دراز کرد و گفت:

«هنوز هم می‌تونی راهت رو عوض کنی.»

سایه‌پادشاه خندید، اما ناگهان اشک کوچکی از چشمانش جاری شد.

او هزاران سال پیش نگهبان نور بود؛ اما پس از از دست دادن خانواده‌اش، قلبش پر از تاریکی شده بود.

نور مهربانی باب اسفنجی، تاریکی را از قلب او بیرون کشید.

شنل سیاهش ناپدید شد.

چشمانش دوباره آبی شدند.

ارتش سایه‌ها نیز به نور تبدیل شد.

آرامش دوباره

خورشید دوباره بر فراز اقیانوس درخشید.

مرجان‌ها رنگ گرفتند.

گیاهان دوباره رشد کردند.

همه موجودات دریایی به خانه‌هایشان بازگشتند.

آزور لبخند زد و گفت:

«امروز فهمیدیم که بزرگ‌ترین قدرت، نه شمشیر است و نه جادو... بلکه قلبی مهربان است.»

همه مردم بیکینی باتم برای باب اسفنجی جشن بزرگی گرفتند.

اما باب اسفنجی مثل همیشه، صبح روز بعد با همان شور و شوق به کراستی کرَب رفت تا همبرگر درست کند.

وقتی آقای خرچنگ پرسید:

«بعد از نجات دنیا، چرا هنوز اینجا کار می‌کنی؟»

باب اسفنجی خندید و گفت:

«چون خوشحال کردن دیگران، بهترین ماجراجویی دنیاست.»

همه خندیدند.

اژدهای دریایی از دوردست آخرین بار پرواز کرد و در میان نور ناپدید شد.

و افسانه باب اسفنجی، قهرمان اقیانوس، برای همیشه در دل موجودات دریایی زنده ماند.

پایان.

باب اسفنجی و شهر گمشده اقیانوس

جلد دوم: اژدهای دریایی و کریستال‌های نور

چند هفته از ماجرای شهر گمشده گذشته بود، اما باب اسفنجی هنوز هر شب به آسمان آبی اقیانوس خیره می‌شد و به نامه مرموزی فکر می‌کرد که در بطری پیدا کرده بود.

روی نامه نوشته شده بود:

«اگر شجاعت داری، به اقیانوس تاریکی بیا. آخرین اژدهای دریایی در انتظار توست.»

آن شب، باب اسفنجی تصمیم گرفت دیگر منتظر نماند.

او کوله‌پشتی کوچکش را برداشت، چند همبرگر کراستی، یک چراغ دریایی، طناب، نقشه و قمقمه آب را داخل آن گذاشت. گری هم مثل همیشه کنارش بود.

صبح زود، به خانه پاتریک رفت.

باب اسفنجی با هیجان گفت:
«پاتریک! وقت یه ماجراجویی جدیده!»

پاتریک که هنوز خواب‌آلود بود، پرسید:
«اونجا غذا هم پیدا می‌شه؟»

باب اسفنجی خندید.

«احتمالش هست!»

همین یک جمله کافی بود تا پاتریک آماده سفر شود.

سندی هم وقتی داستان را شنید، لباس مخصوص اکتشافش را پوشید و چند وسیله علمی همراه آورد.

اختاپوس ابتدا مخالفت کرد.

«من ترجیح می‌دم توی خونه بشینم و کلارینتم رو تمرین کنم.»

اما آقای خرچنگ گفت:
«شاید اونجا گنج تازه‌ای باشه.»

اختاپوس آهی کشید و گفت:
«باشه... ولی فقط همین یه بار.»

ورود به اقیانوس تاریکی

پس از چند ساعت سفر، رنگ آب آرام‌آرام تیره شد.

گیاهان دریایی دیگر سبز نبودند؛ به رنگ بنفش و سیاه درآمده بودند.

هیچ ماهی‌ای دیده نمی‌شد.

سکوت عجیبی همه جا را فرا گرفته بود.

ناگهان صدای غرش عظیمی شنیده شد.

آب شروع به لرزیدن کرد.

از میان مه، موجودی غول‌پیکر ظاهر شد.

اژدهای دریایی.

بدنی آبی‌رنگ داشت که مانند یاقوت می‌درخشید.

چشمانش طلایی بود.

باله‌هایی بزرگ‌تر از یک کشتی داشت.

پاتریک آرام گفت:

«امیدوارم ما رو نخوره...»

اما اژدها حمله نکرد.

فقط گفت:

«چه کسی نامه مرا پیدا کرد؟»

باب اسفنجی جلو رفت.

«من.»

اژدها لبخند زد.

«پس بالاخره قهرمان انتخاب شد.»

راز کریستال‌های نور

اژدها خودش را «آزور» معرفی کرد.

او گفت هزاران سال پیش پنج کریستال نور از قلب اقیانوس محافظت می‌کردند.

اما موجودی تاریک به نام «سایه‌پادشاه» آن‌ها را دزدید.

از آن روز، تاریکی هر سال بیشتر شد.

اگر کریستال‌ها بازنگردند، تمام اقیانوس در تاریکی فرو خواهد رفت.

آزور گفت:

«من دیگر پیر شده‌ام.

فقط تو می‌توانی این مأموریت را انجام دهی.»

باب اسفنجی با تردید گفت:

«من فقط یه آشپزم...»

اژدها لبخند زد.

«درست به همین دلیل انتخاب شدی.

کسانی که قدرت را برای خودشان نمی‌خواهند، شایسته آن هستند.»

اولین کریستال

نخستین کریستال داخل جنگل مرجان‌های آوازخوان پنهان شده بود.

هر مرجان هنگام عبور مسافران آواز می‌خواند.

اما اگر کسی دروغ می‌گفت، تمام جنگل به او حمله می‌کرد.

وقتی گروه وارد شد، صدایی پرسید:

«آیا همیشه حقیقت را گفته‌اید؟»

همه ساکت شدند.

اختاپوس گفت:

«نه...

من چند بار به باب اسفنجی گفتم ازش خوشم نمیاد...

ولی راستش گاهی از مهربونیش خوشم میاد.»

مرجان‌ها کنار رفتند.

چون حقیقت گفته شده بود.

در مرکز جنگل، اولین کریستال نور می‌درخشید.

هیولای شن‌های سیاه

هنوز چند دقیقه از برداشتن کریستال نگذشته بود که زمین لرزید.

شن‌های کف اقیانوس به شکل غولی عظیم درآمدند.

چشمانی سرخ داشت.

قدش از ساختمان کراستی کرَب هم بلندتر بود.

هیولا مشت بزرگی به سمت آن‌ها پرتاب کرد.

سندی با طناب مخصوص، پای هیولا را بست.

باب اسفنجی از بالای صخره پرید و چراغ دریایی را داخل دهان هیولا انداخت.

نور شدید باعث شد هیولا از هم بپاشد.

پاتریک خوشحال شد.

«بالاخره یه کاری کردم... من طناب رو نگه داشته بودم!»

همه خندیدند.

قلعه یخی

دومین کریستال داخل قلعه‌ای از یخ آبی قرار داشت.

نگهبان آن، ملکه برف دریایی بود.

او گفت:

«برای گرفتن کریستال باید سخت‌ترین سؤال دنیا را جواب دهید.»

باب اسفنجی پرسید:

«سؤال چیه؟»

ملکه گفت:

«قوی‌ترین قدرت جهان چیست؟»

آقای خرچنگ گفت:

«پول.»

اختاپوس گفت:

«استعداد.»

سندی گفت:

«علم.»

پاتریک گفت:

«غذا.»

باب اسفنجی کمی فکر کرد.

بعد گفت:

«مهربانی.

چون حتی دشمن‌ها رو هم می‌تونه تغییر بده.»

ملکه لبخند زد.

دومین کریستال را به او داد.

بازگشت سایه‌پادشاه

در همان لحظه، آسمان اقیانوس سیاه شد.

صدها موجود سایه‌ای ظاهر شدند.

در میان آن‌ها، پادشاهی با شنلی تاریک ایستاده بود.

چشمانش مانند آتش می‌سوخت.

او گفت:

«سال‌ها منتظر این لحظه بودم.

کریستال‌ها را به من بده.»

باب اسفنجی جواب داد:

«نه.»

نبرد آغاز شد.

نور کریستال‌ها با تاریکی برخورد کرد.

تمام اقیانوس از نور و سایه پر شد.

اما سایه‌پادشاه بسیار قدرتمندتر از آن بود که تصور می‌کردند.

او یکی از کریستال‌ها را ربود و در میان گردبادی سیاه ناپدید شد.

آزور با نگرانی گفت:

«این تازه آغاز جنگ است...

برای نجات اقیانوس باید سه کریستال دیگر را پیدا کنیم؛ وگرنه سایه‌پادشاه شکست‌ناپذیر خواهد شد.»

باب اسفنجی به دوستانش نگاه کرد.

همه خسته بودند، اما هیچ‌کس حاضر به تسلیم شدن نبود.

او با لبخند گفت:

«تا وقتی کنار هم هستیم، امید هنوز زنده است.»

در دوردست، صدای غرش دوباره اژدهای دریایی در سراسر اقیانوس پیچید و نور کم‌رنگ دو کریستال باقی‌مانده راهی تازه را روشن کرد؛ راهی که به سرزمینی ناشناخته و پر از راز ختم می‌شد.

ادامه دارد...

payan gesmat dovom

kanal bale @ketabsabzshop

داستان باب اسفنجی و شهر گمشده اقیانوس

داستان باب اسفنجی و شهر گمشده اقیانوس

در یکی از صبح‌های آرام و آفتابی بیکینی باتم، باب اسفنجی مثل همیشه با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد. او با لبخند همیشگی‌اش از تخت پایین پرید، لباس کارش را پوشید، کلاه سفید آشپزی‌اش را روی سر گذاشت و با صدای بلند گفت:

«امروز بهترین روز زندگی منه!»

گری، حلزون خانگی‌اش، با صدای آرام «میوو» جوابش را داد. باب اسفنجی به او غذا داد، خانه را مرتب کرد و با شتاب به سمت رستوران کراستی کرَب راه افتاد. در راه، پاتریک را دید که روی یک سنگ خوابیده بود.

باب اسفنجی گفت:
«پاتریک! بلند شو! امروز حس می‌کنم یه اتفاق فوق‌العاده قراره بیفته.»

پاتریک با چشمان نیمه‌باز گفت:
«اگه اون اتفاق خواب باشه، من آماده‌ام!»

هر دو خندیدند و راهشان را ادامه دادند.

آن روز در رستوران، همه چیز عادی بود تا اینکه پیرمردی مرموز وارد شد. لباسش از صدف‌های قدیمی ساخته شده بود و عصایی از مرجان در دست داشت. او همبرگر نخورد؛ فقط یک نقشه بسیار قدیمی روی میز گذاشت.

آقای خرچنگ که عاشق گنج بود، فوراً نزدیک شد.

پیرمرد گفت:
«این نقشه، مسیر شهر گمشده آتلانتیس آبی را نشان می‌دهد؛ شهری که گفته می‌شود بزرگ‌ترین گنج اقیانوس در آن پنهان شده است. اما فقط کسانی که قلبی پاک داشته باشند می‌توانند وارد آن شوند.»

چشمان آقای خرچنگ از شدت هیجان برق زد.

باب اسفنجی با تعجب پرسید:
«واقعاً همچین شهری وجود داره؟»

پیرمرد لبخندی زد و پاسخ داد:
«وجود دارد... اما بسیاری رفتند و هرگز برنگشتند.»

پیش از آنکه کسی سؤال دیگری بپرسد، پیرمرد ناپدید شد؛ گویی هرگز آنجا نبوده است.

آن شب، باب اسفنجی، پاتریک، سندی، اختاپوس و آقای خرچنگ تصمیم گرفتند با زیردریایی قدیمی سندی به دنبال شهر گمشده بروند.

در میان راه، به جنگلی از جلبک‌های غول‌پیکر رسیدند. جلبک‌ها آن‌قدر بلند بودند که نور خورشید به سختی از میانشان عبور می‌کرد.

ناگهان موجودی عظیم با چشمانی درخشان از میان تاریکی بیرون آمد.

پاتریک با ترس گفت:
«امیدوارم گیاه‌خوار باشه!»

اما موجود فقط از کنارشان عبور کرد و ناپدید شد.

کمی جلوتر، به غاری رسیدند که دیوارهایش از کریستال‌های آبی ساخته شده بود. هر بار که کسی حرف می‌زد، صدا هزاران بار در غار تکرار می‌شد.

اختاپوس گفت:
«این سفر بدترین تعطیلات عمرمه.»

همان لحظه، صدای غار پاسخ داد:
«بدترین... بدترین... بدترین...»

همه خندیدند، حتی اختاپوس.

پس از ساعت‌ها سفر، بالاخره دروازه عظیمی از طلا و مرجان مقابلشان ظاهر شد. روی آن نوشته شده بود:

«فقط کسانی وارد می‌شوند که برای دیگران زندگی می‌کنند، نه برای طلا.»

آقای خرچنگ خواست وارد شود، اما دروازه تکان نخورد.

سندی جلو رفت؛ باز هم اتفاقی نیفتاد.

وقتی باب اسفنجی جلو آمد و گفت:
«من فقط می‌خوام ببینم این شهر چه شکلیه و اگه کسی کمک لازم داشت، کمکش کنم.»

دروازه با صدایی بلند باز شد.

همه شگفت‌زده شدند.

داخل شهر، ساختمان‌هایی از مروارید، خیابان‌هایی از مرجان و فواره‌هایی از آب‌های درخشان دیده می‌شد. ماهی‌های رنگارنگ در هوا شنا می‌کردند و نور سبز و آبی همه‌جا را روشن کرده بود.

اما شهر خالی بود.

در مرکز شهر، تاجی طلایی روی یک ستون قرار داشت.

صدایی از آسمان شنیده شد:

«هر کس تاج را بردارد، نگهبان جدید این شهر خواهد شد و دیگر هرگز نمی‌تواند آن را ترک کند.»

آقای خرچنگ آرام آرام به سمت تاج رفت، اما باب اسفنجی جلوی او را گرفت.

«نه! آزادی از هر گنجی باارزش‌تره.»

در همان لحظه، تاج شروع به درخشیدن کرد و به هزاران ستاره کوچک تبدیل شد.

روح نگهبان شهر ظاهر شد.

او گفت:
«آزمون را با موفقیت پشت سر گذاشتید. بزرگ‌ترین گنج این شهر، طلا نبود؛ بلکه مهربانی و صداقت بود.»

ناگهان صندوق‌های بزرگی پر از صدف‌های درخشان، کتاب‌های باستانی و گیاهان کمیاب ظاهر شدند.

روح ادامه داد:
«این‌ها را می‌توانید با خود ببرید، چون برای منفعت دیگران از آن استفاده خواهید کرد.»

وقتی همه به بیکینی باتم برگشتند، سندی از گیاهان کمیاب داروهای جدید ساخت. باب اسفنجی کتاب‌های قدیمی آشپزی را مطالعه کرد و همبرگرهای خوشمزه‌تر از همیشه پخت. آقای خرچنگ هم یاد گرفت که همه چیز در پول خلاصه نمی‌شود و گاهی شادی مشتری‌ها ارزش بیشتری از سکه‌ها دارد.

اما ماجرا هنوز تمام نشده بود...

چند هفته بعد، شبی که ماه کامل بود، باب اسفنجی از پنجره خانه‌اش نوری سبزرنگ را در دوردست دید. او به همراه گری به سمت ساحل رفت. روی شن‌ها بطری شیشه‌ای کوچکی قرار داشت که داخل آن نامه‌ای پیچیده شده بود.

در نامه نوشته شده بود:

«اگر شجاعت داری، به اقیانوس تاریکی بیا. آخرین اژدهای دریایی در انتظار توست...»

باب اسفنجی لبخند زد، کوله‌پشتی‌اش را برداشت و گفت:

«فکر کنم یه ماجراجویی تازه شروع شده...»

و درست در همان لحظه، موجی عظیم از دل اقیانوس برخاست و سایه موجودی غول‌پیکر روی آب افتاد...

kanal bale @ketabsabzsho

payan gesmat aval

باب‌اسفنجی و قصر مرواریدهای درخشان

۱. یک صبح زیبا، باب‌اسفنجی هنگام رفتن به رستوران خرچنگی، بطری شیشه‌ای قدیمی‌ای را پیدا کرد که داخل آن نامه‌ای با مُهر طلایی قرار داشت و روی آن نوشته شده بود: «فقط شجاع‌ترین موجود دریایی می‌تواند وارد قصر مرواریدهای درخشان شود.»

۲. باب‌اسفنجی با هیجان فراوان نامه را به پاتریک، سندی و گری نشان داد و هر چهار نفر تصمیم گرفتند راهی سفری شوند که شاید بزرگ‌ترین ماجراجویی زندگی‌شان باشد و راز قصر افسانه‌ای را کشف کنند.

۳. آن‌ها پس از عبور از جنگل‌های مرجانی، رودخانه‌های پرجریان، غارهای تاریک و صخره‌های بلند، سرانجام به قصری رسیدند که دیوارهای آن از مرواریدهای رنگارنگ ساخته شده بود و نور آن از کیلومترها دورتر دیده می‌شد.

۴. وقتی وارد قصر شدند، نگهبانی سالخورده به آن‌ها گفت که سال‌هاست هیچ‌کس نتوانسته سه آزمون شجاعت، مهربانی و صداقت را با موفقیت پشت سر بگذارد و به همین دلیل قصر خالی مانده است.

۵. در آزمون اول، باب‌اسفنجی جان یک ماهی کوچک را که میان گیاهان دریایی گرفتار شده بود نجات داد و ثابت کرد که مهربانی از هر قدرتی ارزشمندتر است و همیشه باید به دیگران کمک کرد.

۶. در آزمون دوم، پلانکتون مخفیانه وارد قصر شد و سعی کرد صندوق جواهرات را بدزدد، اما باب‌اسفنجی بدون دعوا و با زیرکی او را متقاعد کرد که راه درست، همکاری با دیگران است نه دزدی و فریب.

۷. در آزمون سوم، از باب‌اسفنجی خواسته شد اگر گنج را پیدا کرد، آن را فقط برای خودش بردارد، اما او با صداقت گفت که حاضر است همه مردم بیکینی باتم از آن استفاده کنند و هیچ‌وقت چیزی را فقط برای خودش نمی‌خواهد.

۸. در همان لحظه، درهای بزرگ قصر باز شدند و تالاری باشکوه با هزاران مروارید، کتاب‌های باستانی، مجسمه‌های طلایی و فواره‌های نورانی نمایان شد و نگهبان اعلام کرد که باب‌اسفنجی آزمون‌ها را با موفقیت پشت سر گذاشته است.

۹. مردم شهر برای قدردانی از باب‌اسفنجی جشن بزرگی برپا کردند؛ اختاپوس موسیقی نواخت، سندی مسابقه برگزار کرد، آقای خرچنگ غذاهای خوشمزه آماده کرد و پاتریک با شیرینی‌های رنگارنگ از مهمان‌ها پذیرایی کرد و همه تا نیمه‌شب شادی کردند.

۱۰. باب‌اسفنجی هنگام بازگشت به خانه، در حالی که به آسمان آبی اقیانوس نگاه می‌کرد، فهمید که بزرگ‌ترین گنج دنیا نه طلا و جواهر، بلکه قلب مهربان، دوستان وفادار و خاطرات زیبایی است که در کنار کسانی که دوستشان داریم ساخته می‌شود.

kanal bale @ketabsabzshop

باب‌اسفنجی و جنگل مرجانی جادویی

۱. یک روز باب‌اسفنجی هنگام رفتن به رستوران خرچنگی، صدای عجیبی از جنگل مرجانی شنید و تصمیم گرفت به همراه پاتریک وارد جنگل شود تا راز آن صدا را کشف کند.

۲. آن‌ها در میان درختان مرجانی رنگارنگ و گل‌های دریایی درخشان قدم زدند تا اینکه پرنده‌ای دریایی با بال‌های طلایی جلوی راهشان فرود آمد و از آن‌ها خواست به نجات جنگل کمک کنند.

۳. پرنده برایشان تعریف کرد که سنگ جادویی جنگل توسط موجودی ناشناس دزدیده شده و از آن زمان همه گیاهان و مرجان‌ها در حال خشک شدن هستند و حیوانات دریایی خانه خود را از دست داده‌اند.

۴. باب‌اسفنجی و پاتریک بدون ترس سفر خود را آغاز کردند و پس از عبور از رودخانه‌های پرپیچ‌وخم، غارهای تاریک و کوه‌های مرجانی به قلعه‌ای قدیمی در اعماق دریا رسیدند.

۵. درون قلعه، اختاپوسی بزرگ و مغرور سنگ جادویی را نگه داشته بود و تصور می‌کرد با قدرت آن می‌تواند بر تمام موجودات دریایی حکومت کند و هیچ‌کس توانایی متوقف کردن او را ندارد.

۶. باب‌اسفنجی به جای جنگیدن، با مهربانی با او صحبت کرد و توضیح داد که قدرت واقعی در کمک کردن به دیگران و ساختن دوستی است، نه در ترساندن و فرمانروایی بر دیگران.

۷. اختاپوس از رفتار صادقانه باب‌اسفنجی شرمنده شد، سنگ جادویی را پس داد و از همه مردم جنگل به خاطر اشتباه بزرگش عذرخواهی کرد و قول داد از این پس نگهبان جنگل باشد.

۸. با بازگشت سنگ جادویی، تمام درختان مرجانی دوباره شکوفا شدند، گل‌های دریایی درخشیدند، آب زلال‌تر شد و حیوانات دریایی با شادی به خانه‌های خود بازگشتند.

۹. مردم بیکینی باتم برای قدردانی از باب‌اسفنجی و دوستانش جشن بزرگی برگزار کردند و همه با موسیقی، رقص، غذاهای خوشمزه و آتش‌بازی زیر آب یک شب فراموش‌نشدنی را سپری کردند.

۱۰. باب‌اسفنجی در پایان این ماجراجویی فهمید که مهربانی، صداقت و بخشش می‌توانند حتی سخت‌ترین دشمنان را به دوستانی وفادار تبدیل کنند و این بزرگ‌ترین قدرتی است که هر کسی می‌تواند داشته باشد.

kanal bale @ketabsabzshop

باب‌اسفنجی و کشتی شبح

۱. یک شب آرام و مه‌آلود، باب‌اسفنجی هنگام قدم زدن در ساحل بیکینی باتم، کشتی بزرگی را دید که با نور سبز می‌درخشید و بدون هیچ ملوانی آرام روی آب حرکت می‌کرد و همین موضوع او را بسیار کنجکاو کرد.

۲. او با هیجان فراوان پاتریک را خبر کرد و هر دو سوار قایق کوچکی شدند تا از نزدیک راز آن کشتی عجیب را کشف کنند، در حالی که موج‌های آرام دریا آن‌ها را به سوی مقصد می‌برد.

۳. وقتی وارد کشتی شدند، همه‌جا ساکت و تاریک بود و فقط صدای برخورد موج‌ها با بدنه کشتی شنیده می‌شد، اما ناگهان صندوقچه‌ای قدیمی با نوری طلایی در مقابل آن‌ها ظاهر شد.

۴. باب‌اسفنجی صندوق را باز کرد و داخل آن نقشه‌ای بسیار قدیمی پیدا کرد که مسیر رسیدن به شهری افسانه‌ای را نشان می‌داد؛ شهری که گفته می‌شد گنجینه‌ای ارزشمند در قلب آن پنهان شده است.

۵. درست در همان لحظه، پلانکتون که مخفیانه آن‌ها را تعقیب کرده بود، از سایه‌ها بیرون آمد و تلاش کرد نقشه را بدزدد، اما باب‌اسفنجی با کمک پاتریک اجازه نداد نقشه به دست او بیفتد.

۶. آن‌ها با دنبال کردن نشانه‌های روی نقشه، از غارهای مرجانی، تونل‌های تاریک و صخره‌های بلند عبور کردند تا سرانجام به دروازه شهر گمشده رسیدند که با مرواریدهای درخشان تزئین شده بود.

۷. نگهبان پیر شهر به آن‌ها گفت که بزرگ‌ترین گنج این شهر طلا و جواهر نیست، بلکه کتابی باستانی است که تمام رازها، دانش و تاریخ اقیانوس را در خود نگه داشته است.

۸. باب‌اسفنجی تصمیم گرفت کتاب را برای خودش برندارد و آن را به مردم شهر بسپارد تا همه بتوانند از دانش و تجربه نسل‌های گذشته استفاده کنند و آینده بهتری بسازند.

۹. مردم شهر از مهربانی و صداقت باب‌اسفنجی شگفت‌زده شدند و جشن بزرگی با موسیقی، نورهای رنگارنگ، غذاهای خوشمزه و رقص‌های محلی برگزار کردند و از او به عنوان قهرمان دریا قدردانی کردند.

۱۰. باب‌اسفنجی و پاتریک با قلبی سرشار از شادی به بیکینی باتم بازگشتند و فهمیدند که ارزشمندترین گنج دنیا، دوستی، مهربانی، شجاعت و کمک کردن به دیگران است؛ چیزهایی که همیشه در قلب

انسان باقی می‌مانند. کانال بله @ketabsabzshop

باب‌اسفنجی و کشتی شبح

۱. یک شب آرام و مه‌آلود، باب‌اسفنجی هنگام قدم زدن در ساحل بیکینی باتم، کشتی بزرگی را دید که با نور سبز می‌درخشید و بدون هیچ ملوانی آرام روی آب حرکت می‌کرد و همین موضوع او را بسیار کنجکاو کرد.

۲. او با هیجان فراوان پاتریک را خبر کرد و هر دو سوار قایق کوچکی شدند تا از نزدیک راز آن کشتی عجیب را کشف کنند، در حالی که موج‌های آرام دریا آن‌ها را به سوی مقصد می‌برد.

۳. وقتی وارد کشتی شدند، همه‌جا ساکت و تاریک بود و فقط صدای برخورد موج‌ها با بدنه کشتی شنیده می‌شد، اما ناگهان صندوقچه‌ای قدیمی با نوری طلایی در مقابل آن‌ها ظاهر شد.

۴. باب‌اسفنجی صندوق را باز کرد و داخل آن نقشه‌ای بسیار قدیمی پیدا کرد که مسیر رسیدن به شهری افسانه‌ای را نشان می‌داد؛ شهری که گفته می‌شد گنجینه‌ای ارزشمند در قلب آن پنهان شده است.

۵. درست در همان لحظه، پلانکتون که مخفیانه آن‌ها را تعقیب کرده بود، از سایه‌ها بیرون آمد و تلاش کرد نقشه را بدزدد، اما باب‌اسفنجی با کمک پاتریک اجازه نداد نقشه به دست او بیفتد.

۶. آن‌ها با دنبال کردن نشانه‌های روی نقشه، از غارهای مرجانی، تونل‌های تاریک و صخره‌های بلند عبور کردند تا سرانجام به دروازه شهر گمشده رسیدند که با مرواریدهای درخشان تزئین شده بود.

۷. نگهبان پیر شهر به آن‌ها گفت که بزرگ‌ترین گنج این شهر طلا و جواهر نیست، بلکه کتابی باستانی است که تمام رازها، دانش و تاریخ اقیانوس را در خود نگه داشته است.

۸. باب‌اسفنجی تصمیم گرفت کتاب را برای خودش برندارد و آن را به مردم شهر بسپارد تا همه بتوانند از دانش و تجربه نسل‌های گذشته استفاده کنند و آینده بهتری بسازند.

۹. مردم شهر از مهربانی و صداقت باب‌اسفنجی شگفت‌زده شدند و جشن بزرگی با موسیقی، نورهای رنگارنگ، غذاهای خوشمزه و رقص‌های محلی برگزار کردند و از او به عنوان قهرمان دریا قدردانی کردند.

۱۰. باب‌اسفنجی و پاتریک با قلبی سرشار از شادی به بیکینی باتم بازگشتند و فهمیدند که ارزشمندترین گنج دنیا، دوستی، مهربانی، شجاعت و کمک کردن به دیگران است؛ چیزهایی که همیشه در قلب

انسان باقی می‌مانند. کانال بله @ketabsabzshop

باب اسفنجی و مروارید جادویی

قسمت دهم: پایان شیرین

باب‌اسفنجی و دوستانش پس از خداحافظی با مردم شهر، به بیکینی باتم بازگشتند. آن‌ها دیگر همان دوستان سابق نبودند؛ این سفر به آن‌ها یاد داده بود که شجاعت، دوستی و مهربانی ارزشمندترین گنج‌های دنیا هستند. باب‌اسفنجی مروارید جادویی را به نگهبان شهر سپرد و با لبخند به خانه برگشت، در حالی که می‌دانست ماجراجویی‌های تازه‌ای در آینده انتظارش را می‌کشند.

کانال بله @ketabsabzshop

باب اسفنجی و مروارید جادویی

قسمت نهم: جشن بزرگ

مردم شهر برای باب‌اسفنجی و دوستانش جشن باشکوهی گرفتند. موسیقی در تمام شهر پیچید، غذاهای دریایی خوشمزه آماده شد و همه با شادی می‌رقصیدند. حتی اختاپوس هم با سازش آهنگی زیبا نواخت و برای اولین بار با لبخند در جشن شرکت کرد.

باب اسفنجی و مروارید جادویی

قسمت هشتم: راز واقعی

وقتی مروارید در جای اصلی خود قرار گرفت، تمام شهر دوباره زنده شد. فواره‌ها شروع به جریان یافتن کردند، چراغ‌های مرجانی روشن شدند و مردم شهر که سال‌ها در خواب جادویی بودند، بیدار شدند. پادشاه شهر گفت: «بزرگ‌ترین گنج ما طلا نیست؛ مهربانی و شجاعت شماست.»

باب اسفنجی و مروارید جادویی

قسمت هفتم: نبرد بزرگ

پلانکتون ناگهان با ربات‌هایش وارد شهر شد و مروارید را از دست باب‌اسفنجی ربود. در همان لحظه، نگهبانان سنگی شهر بیدار شدند و همه‌جا را لرزاندند. باب‌اسفنجی، پاتریک و سندی که به آن‌ها رسیده بود، با همکاری هم ربات‌ها را متوقف کردند و مروارید را پس گرفتند.

قسمت ششم: شهر گمشده

باب‌اسفنجی و پاتریک پس از عبور از آزمون‌ها، به شهری شگفت‌انگیز رسیدند. ساختمان‌های مرجانی، خیابان‌های شیشه‌ای و درختان مرواریدی، شهر را مانند یک رؤیا کرده بودند. اما شهر خالی بود و فقط صدای جریان آب در کوچه‌ها شنیده می‌شد.

کانال بله @ketabsabzshop

باب اسفنجی و مروارید جادویی

قسمت پنجم: نقشه پلانکتون

در همین زمان، پلانکتون از همه‌چیز باخبر شد. او فکر می‌کرد در شهر گمشده، گنجی وجود دارد که می‌تواند او را ثروتمند کند. به همین دلیل با چند ربات کوچک به دنبال باب‌اسفنجی راه افتاد و تصمیم گرفت مروارید را از او بدزدد.

باب اسفنجی و مروارید جادویی

قسمت چهارم: اولین آزمون

اولین آزمون، عبور از جنگل جلبک‌های غول‌پیکر بود. جلبک‌ها با جریان آب حرکت می‌کردند و راه را می‌بستند. باب‌اسفنجی با صبر و دقت مسیر درست را پیدا کرد و پاتریک را هم از میان جلبک‌ها عبور داد. لاک‌پشت پیر لبخند زد و گفت: «اولین آزمون را با همکاری پشت سر گذاشتید.»

باب اسفنجی و مروارید جادویی

قسمت سوم: غار نورهای آبی

پس از ساعت‌ها شنا کردن، آن‌ها به غاری بزرگ رسیدند که سقف و دیوارهایش از هزاران کریستال آبی پوشیده شده بود. در وسط غار، یک لاک‌پشت پیر و دانا منتظر آن‌ها بود. او گفت مروارید، کلید ورود به شهری است که صدها سال پیش در اعماق دریا گم شده است. اما برای رسیدن به آن شهر، باید از سه آزمون سخت عبور کنند.

باب اسفنجی و مروارید جادویی

قسمت دوم: راز مروارید

وقتی باب‌اسفنجی مروارید را به خانه برد، ناگهان تمام اتاق با نور آبی روشن شد و صدای آرامی گفت: «اگر می‌خواهی راز مرا بدانی، باید به غار نورهای آبی بیایی.» باب‌اسفنجی از ترس چند قدم عقب رفت، اما بعد از کمی فکر کردن، تصمیم گرفت پاتریک را هم با خود همراه کند. آن دو با کوله‌پشتی و چراغ‌های دریایی راهی سفری شدند که هیچ‌وقت تصورش را نمی‌کردند.

باب‌اسفنجی و مروارید جادویی

قسمت اول: آغاز ماجرا

یک صبح آفتابی، باب‌اسفنجی مثل همیشه با شادی از خواب بیدار شد و برای رفتن به رستوران خرچنگی آماده شد. در راه، نور عجیبی از میان صخره‌های مرجانی توجهش را جلب کرد. وقتی نزدیک‌تر رفت، یک مروارید بزرگ و درخشان پیدا کرد که هر چند ثانیه یک‌بار با نور آبی می‌درخشید. باب‌اسفنجی با تعجب مروارید را برداشت و آن را داخل کیفش گذاشت، اما نمی‌دانست این مروارید یک راز بزرگ را در خود پنهان کرده است.

kanal bale @ketabsabzshop

توضیحات مهم

سلام اگر کسی به نام رایان خسروی یا ryankhosravi یا ketabsabz یا کتاب سبز وقتی شما نظر دادید جواب تان را داد بدانید که خودمم چون که وقتی نظر می‌نویسید من باید تأیید کنم تا دیده بشه پس وقتی خودم هم جواب میدم هم باید تأیید کنم و کسی که با این اسم ها بیاید و نظر بدهد را قبول نمیکنم اگه خودم باشم قبول میکنم و اینکه برای نظر شما فقط اسم می‌نویسید در اون بخش نه ادرس سایت رو بنویسید نه ایمیل راحت اسم رو می‌نویسید و برای اینکه متوجه بشیم که ربات نیستید یک کد براتون پایین که بیاید نوشته اون رو وارد کنید و نظر را بنویسید ❤️

باب اسفنجی و شهر گمشده زیر دریا

قسمت ۱۰: بازگشت به خانه(قسمت اخر)

باب‌اسفنجی و دوستانش پس از یک سفر فراموش‌نشدنی به بیکینی باتم بازگشتند. آن‌ها فهمیدند که بزرگ‌ترین گنج دنیا، دوستی، مهربانی و همکاری است. از آن روز به بعد، هر وقت به نقشه قدیمی نگاه می‌کردند، خاطرات شیرین آن ماجراجویی بزرگ دوباره در ذهنشان زنده می‌شد.

باب اسفنجی و شهر گمشده زیر دریا

قسمت ۹: نجات شهر

پلانکتون قصد داشت کتاب را بدزدد، اما باب‌اسفنجی با همکاری پاتریک، سندی و حتی اختاپوس، او را متوقف کرد. مردم شهر گمشده از آن‌ها تشکر کردند و جشن بزرگی برگزار شد.

باب اسفنجی و شهر گمشده زیر دریا

قسمت ۸: راز گنج

صندوق گنج بالاخره پیدا شد، اما داخل آن طلا و جواهر نبود. درون صندوق کتاب بزرگی قرار داشت که دانش و تاریخ شهر گمشده را در خود نگه داشته بود. نگهبان گفت این کتاب ارزشمندترین گنج اقیانوس است.

باب اسفنجی و شهر گمشده زیر دریا

قسمت ۷: حمله پلانکتون

پلانکتون با ربات‌های کوچک خود وارد شهر شد و تلاش کرد صندوق گنج را پیدا کند. او می‌خواست از گنج برای ساخت دستگاهی قدرتمند استفاده کند. باب‌اسفنجی و دوستانش جلوی او ایستادند.

باب اسفنجی و شهر گمشده زیر دریا

قسمت ۶: شهر طلایی

وقتی دروازه باز شد، همه از دیدن شهر شگفت‌زده شدند. ساختمان‌های مرجانی، خیابان‌های درخشان و فواره‌های مرواریدی همه‌جا را زیبا کرده بودند. اما هنوز خبری از گنج نبود.

باب اسفنجی و شهر گمشده زیر دریا

قسمت ۵: نگهبان شهر

آن‌ها به دروازه شهر گمشده رسیدند، اما یک لاک‌پشت دریایی بسیار پیر و دانا نگهبان آنجا بود. او گفت فقط کسانی که قلب مهربانی دارند می‌توانند وارد شهر شوند. باب‌اسفنجی با کمک به یک ماهی کوچک، شایستگی خود را ثابت کرد.

باب اسفنجی و شهر گمشده زیر دریا

قسمت ۴: غار کریستالی

دوستان وارد غاری شدند که دیوارهای آن از کریستال‌های آبی و سبز می‌درخشید. ناگهان درِ غار بسته شد و آن‌ها گرفتار شدند. سندی با هوش خود راه خروج را پیدا کرد و همه با خوشحالی از غار بیرون آمدند.

باب اسفنجی و شهر گمشده زیر دریا

قسمت ۳: نقشه پلانکتون

پلانکتون مخفیانه حرف‌های آن‌ها را شنید و فهمید که گنج بزرگی در پایان این سفر وجود دارد. او تصمیم گرفت زودتر از آن‌ها به شهر گمشده برسد. به همین دلیل با ساختن تله‌های مختلف، سعی کرد جلوی باب‌اسفنجی را بگیرد.

باب اسفنجی و شهر گمشده زیر دریا

قسمت ۲: آغاز سفر

باب‌اسفنجی، پاتریک و سندی کوله‌بار خود را بستند و سفرشان را آغاز کردند. آن‌ها از جنگل‌های مرجانی، غارهای تاریک و صخره‌های بلند عبور کردند. در طول مسیر، موجودات دریایی عجیبی را دیدند که هیچ‌وقت ندیده بودند.