قسمت اول: آغاز ماجرا

یک صبح آفتابی، باب‌اسفنجی مثل همیشه با شادی از خواب بیدار شد و برای رفتن به رستوران خرچنگی آماده شد. در راه، نور عجیبی از میان صخره‌های مرجانی توجهش را جلب کرد. وقتی نزدیک‌تر رفت، یک مروارید بزرگ و درخشان پیدا کرد که هر چند ثانیه یک‌بار با نور آبی می‌درخشید. باب‌اسفنجی با تعجب مروارید را برداشت و آن را داخل کیفش گذاشت، اما نمی‌دانست این مروارید یک راز بزرگ را در خود پنهان کرده است.

kanal bale @ketabsabzshop