باباسفنجی و کشتی شبح
۱. یک شب آرام و مهآلود، باباسفنجی هنگام قدم زدن در ساحل بیکینی باتم، کشتی بزرگی را دید که با نور سبز میدرخشید و بدون هیچ ملوانی آرام روی آب حرکت میکرد و همین موضوع او را بسیار کنجکاو کرد.
۲. او با هیجان فراوان پاتریک را خبر کرد و هر دو سوار قایق کوچکی شدند تا از نزدیک راز آن کشتی عجیب را کشف کنند، در حالی که موجهای آرام دریا آنها را به سوی مقصد میبرد.
۳. وقتی وارد کشتی شدند، همهجا ساکت و تاریک بود و فقط صدای برخورد موجها با بدنه کشتی شنیده میشد، اما ناگهان صندوقچهای قدیمی با نوری طلایی در مقابل آنها ظاهر شد.
۴. باباسفنجی صندوق را باز کرد و داخل آن نقشهای بسیار قدیمی پیدا کرد که مسیر رسیدن به شهری افسانهای را نشان میداد؛ شهری که گفته میشد گنجینهای ارزشمند در قلب آن پنهان شده است.
۵. درست در همان لحظه، پلانکتون که مخفیانه آنها را تعقیب کرده بود، از سایهها بیرون آمد و تلاش کرد نقشه را بدزدد، اما باباسفنجی با کمک پاتریک اجازه نداد نقشه به دست او بیفتد.
۶. آنها با دنبال کردن نشانههای روی نقشه، از غارهای مرجانی، تونلهای تاریک و صخرههای بلند عبور کردند تا سرانجام به دروازه شهر گمشده رسیدند که با مرواریدهای درخشان تزئین شده بود.
۷. نگهبان پیر شهر به آنها گفت که بزرگترین گنج این شهر طلا و جواهر نیست، بلکه کتابی باستانی است که تمام رازها، دانش و تاریخ اقیانوس را در خود نگه داشته است.
۸. باباسفنجی تصمیم گرفت کتاب را برای خودش برندارد و آن را به مردم شهر بسپارد تا همه بتوانند از دانش و تجربه نسلهای گذشته استفاده کنند و آینده بهتری بسازند.
۹. مردم شهر از مهربانی و صداقت باباسفنجی شگفتزده شدند و جشن بزرگی با موسیقی، نورهای رنگارنگ، غذاهای خوشمزه و رقصهای محلی برگزار کردند و از او به عنوان قهرمان دریا قدردانی کردند.
۱۰. باباسفنجی و پاتریک با قلبی سرشار از شادی به بیکینی باتم بازگشتند و فهمیدند که ارزشمندترین گنج دنیا، دوستی، مهربانی، شجاعت و کمک کردن به دیگران است؛ چیزهایی که همیشه در قلب
انسان باقی میمانند. کانال بله @ketabsabzshop