باباسفنجی و قصر مرواریدهای درخشان
۱. یک صبح زیبا، باباسفنجی هنگام رفتن به رستوران خرچنگی، بطری شیشهای قدیمیای را پیدا کرد که داخل آن نامهای با مُهر طلایی قرار داشت و روی آن نوشته شده بود: «فقط شجاعترین موجود دریایی میتواند وارد قصر مرواریدهای درخشان شود.»
۲. باباسفنجی با هیجان فراوان نامه را به پاتریک، سندی و گری نشان داد و هر چهار نفر تصمیم گرفتند راهی سفری شوند که شاید بزرگترین ماجراجویی زندگیشان باشد و راز قصر افسانهای را کشف کنند.
۳. آنها پس از عبور از جنگلهای مرجانی، رودخانههای پرجریان، غارهای تاریک و صخرههای بلند، سرانجام به قصری رسیدند که دیوارهای آن از مرواریدهای رنگارنگ ساخته شده بود و نور آن از کیلومترها دورتر دیده میشد.
۴. وقتی وارد قصر شدند، نگهبانی سالخورده به آنها گفت که سالهاست هیچکس نتوانسته سه آزمون شجاعت، مهربانی و صداقت را با موفقیت پشت سر بگذارد و به همین دلیل قصر خالی مانده است.
۵. در آزمون اول، باباسفنجی جان یک ماهی کوچک را که میان گیاهان دریایی گرفتار شده بود نجات داد و ثابت کرد که مهربانی از هر قدرتی ارزشمندتر است و همیشه باید به دیگران کمک کرد.
۶. در آزمون دوم، پلانکتون مخفیانه وارد قصر شد و سعی کرد صندوق جواهرات را بدزدد، اما باباسفنجی بدون دعوا و با زیرکی او را متقاعد کرد که راه درست، همکاری با دیگران است نه دزدی و فریب.
۷. در آزمون سوم، از باباسفنجی خواسته شد اگر گنج را پیدا کرد، آن را فقط برای خودش بردارد، اما او با صداقت گفت که حاضر است همه مردم بیکینی باتم از آن استفاده کنند و هیچوقت چیزی را فقط برای خودش نمیخواهد.
۸. در همان لحظه، درهای بزرگ قصر باز شدند و تالاری باشکوه با هزاران مروارید، کتابهای باستانی، مجسمههای طلایی و فوارههای نورانی نمایان شد و نگهبان اعلام کرد که باباسفنجی آزمونها را با موفقیت پشت سر گذاشته است.
۹. مردم شهر برای قدردانی از باباسفنجی جشن بزرگی برپا کردند؛ اختاپوس موسیقی نواخت، سندی مسابقه برگزار کرد، آقای خرچنگ غذاهای خوشمزه آماده کرد و پاتریک با شیرینیهای رنگارنگ از مهمانها پذیرایی کرد و همه تا نیمهشب شادی کردند.
۱۰. باباسفنجی هنگام بازگشت به خانه، در حالی که به آسمان آبی اقیانوس نگاه میکرد، فهمید که بزرگترین گنج دنیا نه طلا و جواهر، بلکه قلب مهربان، دوستان وفادار و خاطرات زیبایی است که در کنار کسانی که دوستشان داریم ساخته میشود.
kanal bale @ketabsabzshop