باب اسفنجی و شهر گمشده اقیانوس

جلد سوم: نبرد آخرین کریستال

بادهای سرد در اعماق اقیانوس می‌وزیدند. آب دیگر مانند گذشته شفاف نبود. سایه‌پادشاه هر روز قدرتمندتر می‌شد و موجودات دریایی یکی پس از دیگری خانه‌هایشان را ترک می‌کردند. مرجان‌ها رنگ خود را از دست داده بودند و نور آبی اقیانوس کم‌کم به خاکستری تبدیل می‌شد.

باب اسفنجی کنار ساحل بیکینی باتم ایستاده بود و به دوردست نگاه می‌کرد. او می‌دانست که این بار با هیچ ماجراجویی معمولی روبه‌رو نیست؛ سرنوشت تمام اقیانوس به او و دوستانش بستگی داشت.

آزور، اژدهای بزرگ دریایی، از دل آب بیرون آمد و گفت:

«زمانش رسیده است. سه کریستال آخر در سه سرزمین مختلف پنهان شده‌اند. اگر پیش از سایه‌پادشاه آن‌ها را پیدا کنید، امید هنوز زنده است.»

باب اسفنجی با لبخند همیشگی‌اش گفت:

«پس معطل چی هستیم؟ بریم!»

پاتریک که یک کوله پر از ساندویچ همراه آورده بود، گفت:

«من برای هر شرایطی آماده‌ام... مخصوصاً گرسنگی!»

همه خندیدند و سفر تازه آغاز شد.

سرزمین آینه‌های بی‌پایان

نخستین مقصد، غاری عظیم بود که دیوارهایش از آینه ساخته شده بود. هرکس وارد آن می‌شد، صدها تصویر از خودش را می‌دید.

اما این آینه‌ها معمولی نبودند. آن‌ها ترس‌های درونی هر فرد را نشان می‌دادند.

پاتریک خودش را تنها دید.

اختاپوس دید که هیچ‌کس موسیقی‌اش را دوست ندارد.

آقای خرچنگ تمام ثروتش را از دست‌رفته دید.

سندی شکست خوردن در آزمایش‌هایش را دید.

اما باب اسفنجی چیزی متفاوت دید؛ او دوستانش را دید که در خطر بودند و خودش نمی‌توانست به آن‌ها کمک کند.

صدایی در غار پیچید:

«اگر از ترس خود فرار کنید، هرگز کریستال را نخواهید یافت.»

باب اسفنجی آرام گفت:

«من از شکست می‌ترسم... اما اجازه نمی‌دم این ترس جلوی کمک کردن به دیگران رو بگیره.»

در همان لحظه، همه آینه‌ها شکستند و سومین کریستال نور از میان آن‌ها بیرون آمد.

شهر ساعت‌های خاموش

برای یافتن چهارمین کریستال، گروه وارد شهری شد که زمان در آن متوقف شده بود.

ماهی‌ها در میان آب بی‌حرکت مانده بودند.

حباب‌ها در هوا ثابت مانده بودند.

حتی موج‌ها حرکت نمی‌کردند.

در مرکز شهر، ساعت شنی بزرگی قرار داشت که شن‌هایش نمی‌ریخت.

سندی پس از بررسی گفت:

«زمان با جادو متوقف شده.»

باب اسفنجی دستش را روی ساعت گذاشت و گفت:

«شاید زمان فقط وقتی حرکت کنه که کسی امید داشته باشه.»

در همان لحظه، نخستین دانه شن پایین افتاد.

بعد دومین...

بعد سومین...

ناگهان تمام ساعت شروع به حرکت کرد.

زمان دوباره جاری شد و چهارمین کریستال ظاهر شد.

جزیره ستاره‌های دریایی

آخرین کریستال در جزیره‌ای شناور قرار داشت؛ جایی که هزاران ستاره دریایی نورانی زندگی می‌کردند.

رئیس آن‌ها گفت:

«آخرین کریستال فقط به کسی تعلق می‌گیرد که حاضر باشد بزرگ‌ترین دارایی خود را فدا کند.»

همه سکوت کردند.

باب اسفنجی بدون فکر گفت:

«اگه لازم باشه، حاضرم از آرزوی خودم بگذرم.»

«آرزوت چیه؟»

«اینکه همیشه کنار دوستام باشم.»

ستاره‌ها شروع به درخشیدن کردند.

آخرین کریستال در میان نور ظاهر شد.

حمله سایه‌پادشاه

اما درست در همان لحظه، آسمان اقیانوس شکافته شد.

گردبادی عظیم همه‌جا را فرا گرفت.

سایه‌پادشاه با ارتشی از هیولاهای تاریکی فرود آمد.

«دیگه دیر شده...»

او با خنده‌ای بلند گفت.

صدها موجود سایه‌ای به سمت قهرمانان حمله کردند.

سندی با اختراع‌هایش از گروه دفاع می‌کرد.

اختاپوس با صدای کلارینتش موج‌های صوتی ایجاد می‌کرد.

پاتریک با قدرت زیادش صخره‌ها را به سمت دشمن پرتاب می‌کرد.

آقای خرچنگ هم با انبرهای قدرتمندش از دوستانش محافظت می‌کرد.

اما دشمن پایان نداشت.

نبرد نهایی

آزور رو به باب اسفنجی کرد و گفت:

«تمام کریستال‌ها را کنار هم قرار بده.»

باب اسفنجی پنج کریستال را در دستانش گرفت.

نور آن‌ها با هم یکی شد.

ناگهان زرهی از نور دور بدن او شکل گرفت.

تاجی آبی روی سرش ظاهر شد.

شمشیری از نور در دستانش درخشید.

سایه‌پادشاه با تمام قدرتش حمله کرد.

دو موج عظیم، یکی از نور و دیگری از تاریکی، به هم برخورد کردند.

تمام اقیانوس لرزید.

کوه‌های مرجانی ترک برداشتند.

آب مانند طوفان به هر سو می‌رفت.

نبرد ساعت‌ها ادامه یافت.

در لحظه‌ای حساس، سایه‌پادشاه شمشیر باب اسفنجی را شکست.

همه تصور کردند کار تمام شده است.

اما باب اسفنجی به جای حمله، دستش را به سوی دشمن دراز کرد و گفت:

«هنوز هم می‌تونی راهت رو عوض کنی.»

سایه‌پادشاه خندید، اما ناگهان اشک کوچکی از چشمانش جاری شد.

او هزاران سال پیش نگهبان نور بود؛ اما پس از از دست دادن خانواده‌اش، قلبش پر از تاریکی شده بود.

نور مهربانی باب اسفنجی، تاریکی را از قلب او بیرون کشید.

شنل سیاهش ناپدید شد.

چشمانش دوباره آبی شدند.

ارتش سایه‌ها نیز به نور تبدیل شد.

آرامش دوباره

خورشید دوباره بر فراز اقیانوس درخشید.

مرجان‌ها رنگ گرفتند.

گیاهان دوباره رشد کردند.

همه موجودات دریایی به خانه‌هایشان بازگشتند.

آزور لبخند زد و گفت:

«امروز فهمیدیم که بزرگ‌ترین قدرت، نه شمشیر است و نه جادو... بلکه قلبی مهربان است.»

همه مردم بیکینی باتم برای باب اسفنجی جشن بزرگی گرفتند.

اما باب اسفنجی مثل همیشه، صبح روز بعد با همان شور و شوق به کراستی کرَب رفت تا همبرگر درست کند.

وقتی آقای خرچنگ پرسید:

«بعد از نجات دنیا، چرا هنوز اینجا کار می‌کنی؟»

باب اسفنجی خندید و گفت:

«چون خوشحال کردن دیگران، بهترین ماجراجویی دنیاست.»

همه خندیدند.

اژدهای دریایی از دوردست آخرین بار پرواز کرد و در میان نور ناپدید شد.

و افسانه باب اسفنجی، قهرمان اقیانوس، برای همیشه در دل موجودات دریایی زنده ماند.

پایان.